تاريخ : شنبه دوم اردیبهشت 1391 | 20:47 | نویسنده : گلواژه

میگفت : اگه " به اضافه ی " خدا باشی

میتونی " منهای"  همه چیز زندگی کنی ...

 

برای یکبار هم که  شده  در زندگیت  امتحان کن ...

 

ضرری متصور نیست ...



تاريخ : شنبه شانزدهم دی 1391 | 23:44 | نویسنده : گلواژه
اگر روزی به گذشته باز گردم میستانم تمام حقوقم را از آنان که افکندند

آن جدایی های چند ماهه را میان ما!

اگر روزی به گذشته باز گردم دیگر کاری به آن حرف های بچه گانه ای

که بینمان بود ندارم!

اگر روزی به گذشته باز گردم با تمام وجودم در آغوش میگیرمت و نمیگذارم

دمی فکرت از چشم هایم بلغزد!

اگر روزی به گذشته باز گردم نمیگذارم نردبانی که همه ی تکیه گاهت بود

ـــ که من بودم ـــ از زیر پایت برداشته شود!

خوب که مینگرم درمی یابم که مقصر تمام این ها من بودم و من!

فقط من!

منی که کیمیای درونت شیفته ام کرد!

اصلا میدانی شیفتگی چیست؟

آن است که هر وقت گفتی "تنها تورا دارم" خودرا در معراج یافتم

آن است که هرگاه اشک هایت گونه هایت را نوازش کرد حال من از چارچوب

سخن خارج شد!

آن است که هرگاه چلیپای گیسوانت با نسیمی شیدا شد موسیقی جانی

گشت برای دل مجروحم!

مدیونت هستم که ساز روشنایی ات را در هستی تارم نواختی و اشک

آن کبوتر سفید زنگ را در خونت معنا کردی!

اگر روزی به گذشته باز گردم گلواژه ی آسمانم را به کویری خشک

نمیبخشم چرا که زیبایی کویر همه اش آسمان است!

 

 



تاريخ : دوشنبه بیست و نهم آبان 1391 | 16:25 | نویسنده : گلواژه
امروز یه تست دادم توی قسمتی که میخواست شادمانیو بسنجه بالای ۲۲ خوب بود!من ۳۰ از ۳۰

شدم!:دی!



تاريخ : پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1391 | 18:50 | نویسنده : گلواژه
میشکنم.....................

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

تمام آن هایی را که با خونم قسم خوردم....

میشکنمشان..............

اگر این راه همیشه بی تو سخت بماند.....

پس بیا.............



تاريخ : یکشنبه بیست و سوم مهر 1391 | 16:2 | نویسنده : گلواژه
وقتی دیگر نه عصبانیتت نه بغض هایت نه اشک هایت نه ناراحتی هایت نه جیغ

کشیدن هایت نه زجه زدن هایت برای کسی که میخواهی نگاهت کند ببیندت

آرامت کند مهم نیست برو....

برو آنجا که احساساتت بهایی برابر با نزدیکی نداشته باشند....

آنجا که رنج هایت فقط با لمس کردنت درک نشود...

آنجا که اگر نباشی هم بخواهند تورا...

آنجا که گوش آدم هایش از حرفایت حتی یک لحظه هم کر نشود...

آنجا که نباشی اما باشی....نه آنجا که باشی اما نباشی...

ساده تر بگویم آنجایی باش که اگر روحت نیاز به نوازش داشت آرام جانی باشد

که حلقه ی گیسوانت را باز کند....

آنجا که سراسیمه به دنبال آغوشی باز نگردی..

آنجا که عشق معنا شود نه معنای استعاری آن...

چون نه آن را قبول دارم نه زوری اش را....

عشق آن است که درک کنند وقتی از دنیای خیالیشان بیرون آمده ای تمام قول

هایشان را شکسته اند.....

تمامش را..........وافسوس بی هیچ دلیلی..................

پس میروم...............


برچسب‌ها: درک احساس گاهی به دیدن نیست, همین که نوشته ی کسیو بخونی میفهمی, دست نوشته ی خودم

تاريخ : شنبه بیست و دوم مهر 1391 | 18:21 | نویسنده : گلواژه
فرشته ای که صداقت رو روی بال هاش حک کرده...

کسی که اعتماد رو با چوب جادوش بوجود میاره...

کسی که پیرهن سفید صورتی گلگلیش نشونگر عشق بدون انتظارشه....

همونی که اگه کسی رو دوست داره بخاطر خودش دوست داره...

کسی که اشکش از جنس دلتنگیه...

و کسی که میتونم با غرور به همه نشونش بدمو بگم:این دوست منه...

فرشته ی منه....

و این بهشاد منه!



تاريخ : سه شنبه هجدهم مهر 1391 | 21:4 | نویسنده : گلواژه
متنفرم از لحظه هایی که باید برای همه توضیح بدم...

متنفرم از لحظه هایی که درک نمیکنن چی میگم و باید تحقیر شدنمو نگاه کنم...

متنفرم از آدمای جاه طلبی که فقط به خودشون فکر میکنند...

متنفرم از آدمایی که از لحظه هایی که دارن استفاده نمیکنن...

متنفرم از کسایی که نه قانعن نه راضی..

متنفرم از کسایی که با یه حرکت همه چیو به باد میدن...

متنفرم از کسایی که حاضرن بخاطر خودخواهی خودشون دیگرانو اذیت کنن...

و متنفرم از کسایی که عشق رو به لجن کشیدن....کسایی که فکرنمیکنند و تصمیم میگیرن و عاقبت

تصمیماشون دامن خودشونو میگیره...

گرچه ممکنه برای یه مدت کوتاه به خواستشون برسن اما نمیتونن عشقای پاک رو واسه همیشه از

بین ببرن.........



تاريخ : یکشنبه بیست و ششم شهریور 1391 | 23:31 | نویسنده : گلواژه
دوستان ببینید بعضی چیزا هستن که خودشون شاید زیاد قشنگ نباشن اما حسی که به آدم میدن

باعث میشه از اونا استفاده کنه...

قالب من زیاد خوشگل نیست(البته این یکی) اما من دوسش دارم چون یاد چیزایی میفتم که برام

خیلی لذت بخشه...البته من دارم محترمانه جواب خیلیارو میدم که شاید توی وبم اسمی ازشون

نباشه...بهرحال نظر خودم شرطه همیشه...موفق باشید!




تاريخ : جمعه بیست و هفتم مرداد 1391 | 23:28 | نویسنده : گلواژه
زیبایی را در آنکس معنا میکنم که بمن یاد داد آدم هایی پیدا میشوند که بشود به آنها اعتماد کرد....

در آنکه با اشک های من گریست و با خنده های من خندید...

آنکه شانه هایش همیشه مرهمی بود برای زخم هایم...

آنکه گوش شنوای حرف هایم را هیچوقت کر نمیکرد....

آنکه خواست با بودنش به من درس وفا دهد...

آنکه میدیدم زخمی که از حرف هایم به دل دارد را پنهان میکند

ولی با روی خوش بمن میگوید : چته؟کی اذیتت کرده؟از چی ناراحتی؟

آنکه همچون مادری مهربان به سخنانم گوش میداد و آن زمان که عصبانی بودم

کر و کور و لال میشد اگر به او توهین میکردم به دل نمیگرفت...

اگر سرش داد میزدم با لبخندی جوابم را میداد و مرا شرمسارتر از قبل به حال خود وامیگذاشت.....

آنکه هرروز خاطراتمان را برایم یادآور میشد تا یک بار حس تنهایی نکنم...

آنکه بمن دلگرمی داد که اگر دنیایی هم نباشد او مرا فراموش نمیکند...

آنکه بمن یاد داد زندگی فراتر از زمین است...

بمن یاد داد بزرگ شوم و آسمانی شوم و اورا دریابم...

آنکه با نوازش های صبحگاه مرا بیدار میکرد و من با غر زدن از او تشکر میکردم...

آنکه کشتی آرزوهایم را فقط با او تصور میکردم و آنکه بزرگترین آرزویم قبل از خودم خوشبختی او بود.

آنکه کاری کرد تا دنیا جای زیباتری شود...

آنکه بمن کمک کرد تا در لحظات تنهایی و سختی در دنیای خویش دستش را بگیرم

و با او داستانی زیبا بسازم...آنکه با لبخندش مرا برد به خاطرات سالها پیش.

چه واژه ای جز "دوست" میتواند جایگزین آن یک نفر شود؟

حال باید اورا ترک کنم ولی...

قبل از آن میخواهم تمام محبتم را نثارش کنم تا شاید بتوتنم قطره ای از عشقش را جبران کنم....

گرچه شاید نتوانم به زبان قلمم بگویم که چقدر از او ممنون هستم... شاید " گلواژه ی خلقت" او بود...

تجلی صدایشان هیچوقت نه از قلبم و نه حتی از ذهنم بلکه از وجودم پاک نمیشود...

حتی خاطرات تلخ هم با دوست شیرین میشود...

چه کنم با شما که خاطراتتان همه اش شیرینی محض است؟

خاطراتی که نمایانگر عشق خدا بود...

تقدیم به آنها که میدانم دست هایشان دست خدا...

قلبشان نفس خدا و خونشان اشک خدا بود...

قلبم را نثار آنهایی میکنم که هرگز نتوانسته ام تصور کنم حتی دمی از من دور باشند...

او که بمن یاد داد در آسمان باشم پس با تو هستم تا ابدیت......


IMG4UP


برچسب‌ها: گلی نویس

تاريخ : دوشنبه بیست و دوم خرداد 1391 | 21:12 | نویسنده : گلواژه

خونه مشغول کاربودم که دخترم بدو بدو اومد و پرسید .

دخترم : مامان تو زنی یا مردی ؟

من : زنم دیگه پس چی ام ؟

دخترم : بابا ، چی اونم زنه ؟

من : نه مامانی بابا مرده .

دخترم : راست میگی مامان ؟

من : آره چطور مگه ؟

دخترم : هیچی مامان ! دیگه کی زنه ؟

من : خاله مریم ، خاله آرزو ، مامان بزرگ

دخترم : دایی سعید هم زنه ؟

من : نه اون مرده !

دخترم : از کجا فهمیدی زنی ؟

من : فهمیدم دیگه مامان، از قیافه ام .

دخترم : یعنی از چی ؟ از قیافه ات؟

من : از اینکه خوشگلم ،

دخترم : یعنی هر کی خوشگل بود زنه‌ ؟

من : اره دخترم

دخترم : بابا از کجا فهمید مرده؟

من : اونم از قیافش فهمید . یعنی بابایی چون ریش داره و ریشهاشو میزنه و زیاد خوشگل نیست مرده !

دخترم : یعنی زنا خوشگلن مردا زشتن ؟

من : آره تقریبا .

دخترم : ولی بابایی که از تو خوشگل تره

من : اولا تو نه شما بعدشم باباییت کجاش از من خوشگل تره ؟

دخترم : چشاش

من : یعنی من زشتم مامان ؟

دخترم : آره

من : مرسی

 دخترم : ولی دایی سعید هم از خاله خوشگلتره !!

من : خوب مامان بعضی وقتها استثنا هم هست

دخترم : چی اون حرفه که الان گفتی چی بود؟

من : استثنا یعنی بعضی وقتها اینجوری میشه

دخترم : مامان من مردم؟

من : نه تو زنی

دخترم : یعنی منم زشتم؟

من : نه مامان کی گفت تو زشتی؟ تو ماهی ، ولی تو الان کودکی

دخترم : یعنی من زن نیستم ؟

من : چرا جنسیتت زنه ولی الان کودکی

دخترم : یعنی چی ؟

من : ببین مامان همه ی آدما شناسنامه دارن که توی شناسنامه شون جنسیتشون مشخص میشه جنسیت تو هم توی شناسنامه ات زنه .

دخترم : یعنی منم مامانم ؟

من : اره دیگه تو هم مامان عروسکهاتی

دخترم : نه ، مامان واقعی ام ؟

من : خوب تو هم یه مامان واقعی کوچولو برای عروسکهات هستی دیگه

دخترم : مامان مسخره نباش دیگه من چی ام؟

من : تو کودکی

دخترم : کی زن میشم؟

من : بزرگ شدی

دخترم : مامان من نفهمیدم کیا زنن ؟

من : ببین یه جور دیگه میگم . کی بتو شیر داده تا خوردی بزرگ شدی

دخترم : بابا

من : بابات کی بتو شیر داد ؟ !!!!!!!!!!

دخترم : بابا هر شب تو لیوان سبزه بهم شیر میده دیگه

من : نه الان رو نمی گم ، کوچولو بودی ؟

دخترم : نمی دونم

من : نمی دونم چیه ؟ من دادم دیگه

دخترم : کِی؟

من : ای بابا ببین مامان جون خودت که بزرگ بشی کم کم می فهمی .

دخترم : الان می خوام بفهمم .

من : خوب هر کی روسری سرش کنه زنه هر کی نکنه مرده

دخترم : یعنی تو الان مردی میریم پارک زن میشی؟

من : نه ببین ، من چیه تو میشم ؟

دخترم : مامانم

من : خوب مامانا همشون زنن و باباها همشون مردن

دخترم : آهان فهمیدم .

من : خدا خیرت بده که فهمیدی ، برو با عروسکهات بازی کن

 ****

نیم ساعت بعد

دخترم : مامان یه سوال بپرسم؟

من : بپرس ولی در مورد زن و مرد نباشه ها

دخترم : در مورد ماهی قرمزه است .

من : خوب بپرس

دخترم : مامان ماهی قرمزه زنه یا مرده ؟

 

اگه نظر ندی این دختره رو میفرستم پیشت سوال پیچت کنه ها!